جمعه ای که گذشت پر از جنب و جوش بود برای من. به بهانه اومدن عضو جدید خانواده بعد از مدت ها همت کردمو اتاقمو تمیز کردم.. کل خونه رو جارو کشیدم.. توی آماده کردن افطار و شام هم به مامان کمک کردم..
همراه زنداداش، دو تا عموهامم با همسرانشون هم دعوت بودن
شب خوبی بود و خوش گذشت.
الحمدالله.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
کاش میشد خیره شدن به یه نقطه دور رو نوشت. سکوت رو نوشت.. دلتنگی از این دنیا و آدما رو نوشت.. درد رو نوشت.
توی زندگی یه احساسایی هست که فقط فقط مال خودته، نه میتونی بگی نه بنویسیش، نه حتی بخندی یا گریه کنی.
یه حسی که درست وسط قلبت سنگینی میکنه، غم نیست شادی هم نیست لعنتی هیچی نیست اما گاهی حتی نمیزاره نفس بکشی.
کاش خدا حروم نکرده بود روزه سکوتو.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
داشتم حساب میکردم چند روز دیگه مونده تا جمعه
چقدر دلم تنگ شده بود برای خونه بودن با مامان، دو نفره، افطاری و ... یه کلیپ دیدم امروز از خانم تازه مسلمان شده آمریکایی.. خانم سهیلا آرین. خیلی سخته خیلی سخت.. وقتی به اینجور آدما نگاه میکنم میگم من کجا اینا کجا.
دغدغه من چیه؟ روز و شب کردن. گذروندن بدون هیچ ثمری.
باورم نمیشه نزدیک سی سال از زندگیم گذشته باشه و هنوز هیچی به هیچی.
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمیپور